تبليغاتX
One Real Boy

خدا .......هستی؟؟؟؟؟

 

الان ساعت 1:30 نیمه  شبه ، فردا امتحان شیمی دارم ، بیدار موندم یعنی درس بخونم

.

.

.

.

نمیشه ..... هر کاری میکنم نمی شه ....این صاب مرده همه جا میره الا سر درس

.

.

. نمی دونم چه کار کنم ..... یه دو دقیقه درس می خونم ... دقیقه سوم ... فکره داره واسه خودش تو هپروت سیر می کنه ..

.

.

.

خدا.............خدا............خدا..........

به جون خودم اگه این همه که گفتم خدا یه نگاه ، فقط یه نگاه می کردی الان وضعم خیلی بهتره این بود... الان خیلی راحت تر بودم....

.

.

.

زرنگتر.....

.

.

.

.

.امیدوار تر .....

.

.

.

.

ولی خدا مطمئن باش یه روز تصاحبت می کنم ..... کاری می کنم که نیگاه کنی .... نظر کنی ....

.

.

.

.

.

ای ی ی ی ی ....اووووووووووووووووف .... ولی آخه چه کار ؟؟؟؟ چطوری؟؟؟؟؟

.

خسته نباشم .... نه می دونم چه کار کنم ...نه می دونم چطوری ....کجا؟؟؟ کی ...

ولی هر طور شد باید یه کاری کنم .....یه کاری که همه چیز رو عوض کنه .... همه چیز کنف یکون (konfa yakoon) بشه

.

.

.

.

دیگه خسته شدم  بس صبح بیدار بشم ....برم مدرسه.....برگردم..... بخورم.... بخوابم....بیدار بشم....الاف باشم....بخونم .....بخوابم.

 

این همه کار تو دنیا است این همه فعل .... آخه چرا من باید فقط  9 تا کار انجام بدم که 3 تا شون هم تکرار ه

.

.

این که نشد زندگی ..... نه جذابیتی .....نه امیدی و نه هیچ کوفت و زهر مار دیگه .....فقط عمر گذروندن

.

.

.

ووووووووووووف

.

.

.

.

خدا خودن گقتی همیشه و در همه حال صدای بنده ها تو می شنوی ..... حالا درسته پاک نیستم ولی .... خوب ......بنده ات که هستم .... نمی دونم الان صدامو می شوی یا نه که البته مطمئن هستم که می شنوی ......بابا من خسته شدم ....من یه چیز دیگه ..... هی زندگی دیگه .... یه جای دیگه ...با افراد دیگه می خوام

.

.

.

به جون خودم کفر نمی کنم ..... من انسانم ... آرزو دارم ....می خوام مثل خیلی های دیگه باشم .... می خوام یه جای دیگه این دنیا باشم .... می خوام مثل خیلی از هم سن و سال های خودم که تو کشور های دیگه کلی کار غیر از خوردن و خوابیدن و درس خوندن انجام بدم..... می خوام........!!

.

.

.

.

خدا.....چی بگم ........که نگفتم بهتره .....خودت بهتر می دونی

.

.

.

.

فقط خواستم بگم که تا خرخره داغونم ، صبرم تموم شده ......یه بلایی سرم بیار

.

.

.

راحتم کن.

 

«ساعت 1:50 نیمه شب»

نوشته شده توسط Real Boy  | لینک ثابت |

سلام به همه

آلبوم عکس وبلاگ هم راه افتاد.

یه پسر واقعی

نوشته شده توسط Real Boy  | لینک ثابت |

یکی به من بگه .....

 

من کجام ؟؟

 

چی کار می کنم ؟؟؟؟

 

کجا دارم می رم؟؟؟؟

 

خدا اااااااااااا    چه گیری کردیم ها...... یه روز

آرامش نداریم... یا این ..... یا اون....

نوشته شده توسط Real Boy  | لینک ثابت |

سلام

چون ممکنه ۵ شنبه و جمعه خونه نباشم ٫ پیشاپیش عید فطر رو به همه شما دوستان و سروران تبریک می گم. و امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشند و خدا رو هرگز فراموش نکنند

نوشته شده توسط Real Boy  | لینک ثابت |

 

 ==========================================

بنا به خواسته بعضی از دوستان تالار گفتمان در یک صفحه جدید باز می شود و به جای آن آهنگ به وبلاگ اضافه می شود . *******************************

**********************************.

با تشکر .

===========================================

 

چشمان کاملا بسته

 

بازم دارم می نویسم و دریغ از اینکه بدونم هدفم چیه ؟ 

 

بازم چشمام بستم و دارم به چیز های نداشته فکر می کنم و به کار های نکرده.

چشمام مو می بندم و فکر می کنم الان دارم تو شب های سرد زمستونی تورنتو با سردرگمی وگیجی قدم میزنم و آهی از کنار ولگرد ها رد می شم و با خودم می گم نکنه منم مثل اونا بشم

چشمام مو می بندم فکر می کنم الان با ماشین تو جاده مستقیم دارم رانندگی می کنم و فکر می کنم که کجا درام می رم که هیچ چیز و هیچ کس جر جاده جلوم نیست

چشمامو می بندم  و فکر می کنم که الان تو دانشگاه مک مستر کانادا دارم درس می خونم و حال همه چیز رو می برم

 

آه ه ه ه ه ه   ولی  افسوس همه این رویداد ها در لحظه ای .. کمتر از لحظه ای چشمام باز می شن از بین می رن و من می مونم یک دنیا آرزو و خیال که شاید شانسی یکشون به احتمال ضعیف یکم به زندگیم نزدیک بشه .

همه این آرزو ها با باز کردن چشمام از بین می رن ..... پس خدا کاری کن چشمام هیچ وقت باز نشن چون تو واقعیت فقط معجزه می خواد که یه پسر 17،18 ساله از اهواز بخواد  تو این سن پاشه بره اون یره دنیا

 

معجزه می خواد کسی بدون هیچ دوست ، آشنا ، مدرک ، پول کافی ..... بتونه بره تو یکی از بهترین دانشگاها غربی تحصیل کنه

خداااااااااا  ......  چرا منو اینقدر می چزونی..... مگه فرق من با بقیه چیه ...... تو خودت خوب می دونی نمیشه  پس چرا این فکر های لعنتی رو از ذهنم پاک نمی کنی ؟؟؟

 

{{( هی فلان شده ...... کار خدا بی حکمت نیست)}}

 

نه ... نه ... نمیشه من چطور می تونم . اَه ه ه ه ه ه ........... دارم دیوونه می شم ...

 

به کی پناه بیارم... خدا جز خودت که کسی رو ندارم ......

 

از روی نامیدی دوباره چشمام مو می بندم

الان کجام؟......  اینجا کجاست ؟.......کانادا که نیست .... ایرانم که نیست ... پس کجاست؟؟؟ من رو کجا می برن .... وایسین ... من نمی خوام بیام ...... واسه چی منو اوردین اینجا ............. .  .   .   .    .    .

نه ... اینجا که زمین نیست .... پس کجاست...

 

این جا هم کسی نیست ..... اِ اِ .... چرا همه جا تاریک شد...... کمک ..کسی اینجا نیست

 

-         چرا هست ؟

-         تو کی هستی ؟.... اینجا کجاست؟

-         تو کی هستی ؟.... اینجا چه کار می کنی؟

-         من .... یه پسر واقعیم .... چشمام و بستم که برم تو خیالات و آرزوها....

-         چرا چشماتو بستی ؟؟ مگه نمی تونستی چشم باز آرزو کنی ؟؟

-         نه !!!

-         چرا می تونستی !!!! نخواستی

-         چرا!!!

-    نه نخواستی !!! ببین اینجا تاریک و چشمای توباز و  داری با خیال خودت حرف می زنی پس می تونی چشم باز یری تو خیالات

-         نه!!

-    چرا!! الان که همه جا تاریک فرقش با این که تو چشماتو بستی چیه ؟؟؟ هیچ فرقی نداره تو داری خودت رو گول میزنی

-         خدا..... این جا هم مثل بقیه جاها نیست ..... فکر و خیال ها م هم مثل بقیه نیست

-    چرا ..... برای آروزهات قدم برنمی داری؟! .... چرا چشماتو به واقعیت باز نمی کنی و ببینی چه غلتی داری می کنی ..

-    دوست ندارم.... از واقعیت بدم می یاد .... همش بر ضد آرزوها مه .... همه چیز تو این واقعیت برای من روشنه ....همه چیزش می گه تو یه آدم معمولی هستی

-    واقعیت ، واقعیته .... چه بخوای چه نخوای برات پیش می یاد ..... می تونی ازش فرار کنی ..می تونی با شجاعت باش کنار بیای

-    نه... نمی خوام ... من می خوام واقعیت رو  عوض کنم .... می خوام ثابت کنم  که می شه ..... این واقعی نیست .... واقعیت یه چیز دیگه هس ...من می تونم

 

من می تونم ...... اه ه ه ه ........

ازدوباره چشمام  مو باز کردم .......دوباره می خواستم چشمامو ببندم ....ولی گفتم نه این بار با شجاعت ، با امید و با ایمان  واقعیت رو عوض می کنم

 

چشم حسود هم بترکه.

نظر یادون نره.

 

در پایان .....

 

 


من هم به عنوان يک اهوازی اعلام

می کنم :

حال شما خوبه
 

نوشته شده توسط Real Boy  | لینک ثابت |